شهدای روستا

بسم رب الشهدا والصدیقین

روستای لاو در زمان انقلاب و دفاع مقدس حضور چشم گیری داشته است به طوری که در این راه تعداد …. شهید ، …… نفر رزمنده ، ….. جانباز و …… نفر آزاده تقدیم این نظام و انقلاب کرده است .

شهید حمزه علی لاوی

اطلاعات فردی شهید:

شهید حمزه علي لاوي

فرزند يوسفعلي

متولد ۱۳۴۵/۰۱/۰۱

محل تولد : خور- روستای ایراج

تاریخ شهادت : ۱۳۶۵/۰۲/۲۶

محل شهادت : اهواز

مذهب : شیعه

دین : اسلام

تحصیلات : دیپلم

درجه : سرباز

استان سکونت : اصفهان

شهر سکونت : اصفهان

روستا سکونت : روستای لاو

نوع استخدام : وظیفه

تعداد فرزندان : ۰

تعداد پسرها : ۰

تعداد دخترها : ۰

تاریخ حادثه : ۱۳۶۵/۰۲/۲۶

استان حادثه : خوزستان

محل دفن : روستای لاو

زندگی نامه:

زندگینامه شهید از زبان مادرش: تا کلاس پنجم در روستای لاو درس خواند و به خاطر استعداد خوبی که داشت معلم هایش گفتند او را برای ادامه تحصیل به جای دیگری بفرستید و ما هم او را پیش پدر بزرگ و مادر بزرگش در اصفهان فرستادیم. در خانه به او «صولت» می¬گفتیم. آنقدر استعدادش خوب بود که سالی دو کلاس می خواند. من که سوادی ندارم اما به من گفتند حمزه علی دیپلم گرفت. یکروز به خانه آمد و گفت: «مملکت در حال حاضر بیشتر به من نیاز دارد و به من اجازه بدهید تا به خدمت بروم». مدرسه به او گفته بودند باید رضایت نامه بیاوری تا به خدمت بروی. من چون پسر اولم بود دلم راضی نمی شد از او دل بکنم. اما بعد اصرار کرد از جبهه و جنگ و حفظ اسلام و دین و مملکت برایم گفت و من هم رضایت دادم. به من گفت: «از ته دل از دست من و رفتنم به جبهه راضی هستی؟» گفتم بله راضیم.آخر خدمتش بود که شهید شد قبل از شهادتش هنگام عید نوروز بود که به لاو آمد و در کار کشاورزی به پدرش کمک کرد و وقتی به خدمت رفت تا مدت¬ها منتظر نامه اش بودم اما نامه ای از او نیامد. فقط بیست روز به شهادتش نامه ای از او آمد و گفته بود که حالش خوب است اما بعدها همرزمانش گفتند که ما اسیر شدیم ولی دوباره نیروهای ایران حمله کردند و ما را آزاد کردند تا اینکه حمزه علی در ۲۶/۲/۱۳۶۵ به شهادت رسید. همانگونه که با او سخن می گفتیم و پاسخ سئوالهایمان را می داد ناگهان بغضش شکسته شد و گفت «خدا سر شاهد است وقتی جسد حمزه علی را آوردند انگار هنوز داغ بود. وقتی چشمم به او افتاد و فریاد زدم حمزه علی چشمش را باز کرد و بست.»وقتی حمزه علی را به دنیا آوردم هنگام ظهر که مرا بیدار کردند و گفتند بلند شو پسرت را ببین وقتی او را نشانم دادند گفتم چرا چراغ توری را روشن کرده اید. گفتند چراغ توری نیست پسرت است. انگار نور بود. هنوز هم وقتی زنگ خانه می زنند فکر می کنم حمزه علی آمده است.مطیع و کم توقع و بی آلایش بود. هرچه می خواستم و هرچه می گفتم حتی اگر در توانش نبود به من نه نمی گفت.

شهید دانشجو محسن باقرفراش

اطلاعات فردی شهید:

نام پدر : علی اکبر
مقطع تحصيلي : كارشناسي
رشته تحصيلي : علوم تربیتی
مكان تولد : اصفهان
تاريخ تولد : ۱۳۴۰/۱/۲۱
تاريخ شهادت : ۱۳۶۱/۲/۱۶
مكان شهادت : خرمشهر
عمليات : بیت المقدس

زندگی نامه:

 شهید محسن باقر فراش فرزند علی اکبر در اصفهان چشم به جهان گشود تحصیلات ابتدایی را سپری نمود و وارد مدرسه راهنمائی شد پس در دبیرستان هراتی اصفهان در رشته فرهنگ و ادب مشغول به تحصیل شد و با پشتکار و اراده ای که داشت در کنکور دانشگاه در رشته علوم تربیتی قبول شد و مشغول به تحصیل گشت اما درآن سال انقلاب فرهنگی در دانشگاه شروع شده بود و بخاطر آن دانشگاه تعطیل شد از فرصتی که بدست آورد به نحو احسن استفاده نمود و وارد سپاه پاسداران شد و سرانجام در ندامتگاه اصفهان مشغول بکار شد تا اینکه نیروهای مزدور عراق به کشور ایران تجاوز نمودند و در این هنگام بود که با سایر برادران سپاه به فکر دفاع از سرزمین مقدس جمهوری اسلامی ایران بر آمد و چندین نوبت به جبهه اعزام شد پس از آن دانشگاه باز شد و سایر دانشجویان به کلاس های درس خود بازگشتند ولی او برنگشت. خلاصه پس از چند ماه که چندین بار در جبهه حضور یافته بود سرانجام در عملیات بیت المقدس شرکت نمود و او که دیگر انسانی متقّی شده بود از دنیا بریده و به معشوق رسیده در این دنیای خاکی احساس دلتنگی می نمود و درست حدیث دنیا زندان مؤمنین است در وجودش پیدا بود. در این عملیات به شهادت رسید و به لقاءالله پیوست زندگی او سراسر کوشش و مبارزه و تهذیب اخلاق و کسب علم و تقوا سپری شد با پولی که از سپاه می گرفت به تشکیل واحد فرهنگی ندامتگاه اصفهان پرداخت و چندین صد جلد کتاب برای آنجا خریداری نمود وآن واحد فرهنگی را رونق بخشید او آرزو داشت که روزی قلم ها جای مسلسل ها را بگیرد و علم ارزش و بهاء خود را بازیابد اخلاق بسیار خوب داشت دردانشگاه عضو انجمن اسلامی دانشجویان بود و در ایجاد راهپیمائی ها فعالانه شرکت می نمود و درتظاهرات سر از پا نمی شناخت چندین ماه جزء پاسدارانی بود که مراقبت از امام را برعهده داشتند و با افتخار این کار را پذیرفته بود و بعضی از وقت ها که او را می دیدم سخنان بسیار جالب از خاطرات خود بر ایمان تعریف می کرد زندگی برای افرادی مثل او فقط خوردن و خوابیدن و به فکر منافع مادی بودن و غوطه ور شدن ودر مادیات نبود بلکه او مشغول ساختن خود و تهذیب نفس خود وسپس به فکر ساختن جامعه بود لباس های ساده و تمیز می پوشید و از دبیرستان که به منزل بر می گشت اکثر اوقات به کمک پدرش که مغازه خشک شویی در خیابان فیض داشت می رفت و حتی موقعی که در دانشگاه پذیرفته شده بود تکبّر و غرور او را فرانگرفتو درهمان زمان بیشتر در مغازه به پدر خود کمک می نمود برای آن که هزینه تحصیلات دوره دبیرستان خود را فراهم کند و زیاد به خانواده اش فشار اقتصادی وارد نیاورد به ساختن اشیاء زیبا با چوب یا به عبارت دیگر به منبّت کاری می پرداخت. از وقت خود به نیکو استفاده می نمود و در تعطیلات تابستانی به جای اینکه مثل بعضی از بچه ها به فکر سینما وتفریح باشد به فکر کار و تلاش بود افرادی مثل او که در خانواده مذهبی متولد شده بودند در اثر تعلیمات مذهبی که در عمق وجودشان رسوخ نموده بود هرکس را در اولین برخوردها به سوی آن ها جذب می کرد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

2 × 4 =

فهرست